|
و باز هم جشن داشتن تو... و به شکرانه داشتن تو....
دخترم ۲ ساله شد... ۲ روز بعد انار رفت... ۷ روز قبل از فوت کردن شمع دوسالگیش...
و خدا فرشتگانی را آفرید، سخت مهربان و نامشان را مادر و پدر گذاشت و به حرمت مهربانیشان انسان را -که سخت عاشقش بود -به امانت به آنها سپرد... و او میدانست تمام رازهای آینده و گذشته را... و او میدانست تمام بهترینها را حتی اگر به مذاق آدمی بد و زشت می آمد... و او صاحب بهشتی بود که همه دردهای دنیا را در آن جبران میکرد... جاودانه ، نه چون دنیا گذرا و با سختی... و انسان عجول بود... با هر سختی به تنگ می آمد و گله میکرد... و او داوود و درینا و محمد سجاد و مهدیار و سام را دوست داشت بیشتر از پدر و مادرهایشان ... همچنان انار و فاطمه دختر من و همه بچه ها را .... و او بهتر میدانست که بهترین برای هرکس چیست... و او گفت در سختی ها... در تلخی ها... در گره ها... مرا بخوانید تا یاریتان کنم....
همیشه وقتی ماه صفر میشد یاد دخترکی می افتادم که سوخت...
فاطمه دختر سه ساله امام حسین یا همان رقیه خانوم.... و حالا از سوختن دختری شنیدم که سخت دوستش دارم دختری همسن دخترم ... شیرین و شاد... با مادری مهربان و زلال... انار با آب جوش سوخته مادرش ملتمس دعاست... دعایی که قضا و قدر را هم می تواند تغییر دهد... به حق سه ساله ارباب دعایش کنید....
وقتی کودکت شیر بخواهد و نتوانی بدهی... غم دنیا بر دلت سنگینی می کند...
وقتی بدانی بدون شیر کودکت گرسنه می ماند... نفس هایت به شماره می افتد و اشکت جاری... وقتی مدتی به کودکت شیر ندهی... شیر در سینه ات جمع می شود... دردناک می شود... دردش قابل تحمل است ولی دوری از کودکت سخت است.... خیلی.... این را من می گویم... منی که کودکم کنارم است ولی کمتر به آغوشم می آید.... امان از دل رباب...
این روزها سخت است هم برای تو و هم برای من....
وقتی با غصه از من چیزی می خواهی که قرار شده دیگر ندهم... وقتی هنوز نیاموخته ای که بخوابی... وقتی می دانم که اشکهایت را می بینم و از هر کاری مضایقه می کنم... وقتی.... روح و روانم آتش می گیرد... ولی باید صبور بود مادر، صبور... این ها همه درد بلوغ است هم برای من و هم برای تو تا بزرگ شویم و بیاموزیم از دل بستگی هایمان کنده شویم... تا یاد بگیریم که باید گذاشت و گذشت... این روزها سخت است خیلی سخت... و من از چشمان زیبایت شرمنده ام.... چند تا عکس هم در ادامه....
دلم هوای رفتن داشت...از بابت دختر نگران بودم ... دل است دیگر هوایی که بشود کاری نمی شود کرد...
به دریا زدیمش... دل را می گویم٬ از روزی که مدارک را تحویل دادیم دوباره به شور افتاد... باز هم دل را می گویم... می گفت اگر مریض شود٬ اگر بدقلقی کند٬ اگر خسته شود٬ اگر زده شود... نیتم این بود که این بار دخترک را به زیارت ارباب ببرم... حتی اگر خودم زیارت نکنم... راهی شدیم دختر را به دختر امام سپردم و یقین کردم پدری که شیرخواره اش روی دستانش پر زده نمی گذارد به شیر خواره ام سخت بگذرد... سفر خوبی بود فراتر از انتظار من.... و البته دردسرهایش : مثل آخرین مشهد خانوم در پرواز نم دادند و اشکم را در آوردند(دفعه قبل در برگشت بود٬ غصه نداشت این دفعه پرواز رفت بود)... و نمی دانم از کجا به من الهام شده بود که هوای آنجا سرد است و من کلی لباس گرم بردم که بی استفاده ماند و ما هم بی لباس... چند کنسرو همراهمان بود که گاه علاج بدغذایی دخترک را می کرد و سفره یکبار مصرف که اتاق هتل را با آن جلد کردیم... و چند ملحفه برای صندلی اتوبوس... و حالا شاکر و راضی هستیم از سفرمان به کربلا در آخر اینکه فعلا عکس ندارم تا از دوستم بگیرم...هرچند درکل ۲ یا ۳ تا بیشتر نیست....
هر دختری لبخندی از خداست.... تبریک به تو که زیباترین لبخند خدایی....
خوب راه میروی... کاملا و تقریبا واضح حرف میزنی... چند تا شعر بلندی... تا ده را می شماری... (البته گاهی با غلط) قرمز و آبی و صورتی و سیاه و سفید را می شناسی... (هرچند گاه اشتباه هم میکنی) حلقه هایت را تقریبا مرتب روی هم می چینی... حدود سی حیوان و جانور را می شناسی... و هزار کار دیگر که بهانه ایست برای قربان صدقه رفتن های ما....
|
Home
|